شکلات وحشی
کوکو عاشق شکلات است و به مادرش در مغازه شکلاتفروشیشان، “اِلکورازون”، کمک میکند. او ترکیبهای شکلاتی جادویی درست میکند، اما مشکلاتی وجود دارد: دوستش لئو با او قهر است، مغازه در خطر ورشکستگی است و مادرش میخواهد آن را تعطیل کند. کوکو و لئو در خواب رؤیای گنجی در جنگل آمازون را میبینند و برای پیدا کردن آن به آنجا سفر میکنند. کوکو امیدوار است بتواند درخت رؤیایی را پیدا کند و زندگیشان را نجات دهد. این داستان درباره بخشش، شجاعت و ایستادن برای حق است.